داداش! یکی دو تا کتاب بهم میدی؟»
نمیدانم چه کسی نصیحتش کرده بود که یک دفعه عاشق کتابخوانی شده بود.
«هر کدوم از کتابا رو که به دردت میخوره بردار.»
رفت جلوی کتابخانهی من و یکی دو تا کتاب نسبتاً قطور برداشت. اما به سن و سالش نمیخورد. تشکر کرد و رفت بیرون.
میدانستم به دردش نمیخورد و آنها را برمیگرداند. چند دقیقه بعد، بلند شدم و با اشتیاق، دو سه کتاب که به سنش میخورد را جدا کردم و برایش بردم.
توی اتاقش نبود.
دیدم توی آشپزخانه است. کتابها را گذاشته روی صندلی و رفته روی آنها تا دستش به ظرف شکلات خوری برسد!!!
كتابخانه امام حسين(ع)...
ما را در سایت كتابخانه امام حسين(ع) دنبال میکنید
برچسب: داستان كوتاه,داستان كوتاه عاشقانه,داستان كوتاه براي كودكان,داستان كوتاه كردن موهام,داستان كوتاه كردن موهاي بلند,داستان كوتاه ترسناك,داستان كوتاه انگليسي,داستان كوتاه فارسي,داستان كوتاه آموزنده,داستان كوتاه كردن مو, نویسنده: بازدید: 3 تاريخ: شنبه 10 مهر 1395 ساعت: 4:14